اهواز قسمت دوم – فرودگاه

ahvaz2

از هواپيما كه خارج مي شوم روي اولين پله كه پا مي گذارم تعجب می‌‌کنم. شبیه کسی‌ هستم که ناخود آگاه انتظار هیئت استقبال و تشریفات درباری داشته و یک دفعه خیت شده باشد. شبیه آدم خنگی که فکر کرده چون خودش دارد از این همه هیجان ایست قلبی می‌‌کند، حتما تمام شهر حالا در حالت آماده باش منتظر ورودش هستند. هیچ کس عین خیالش نیست که من آمده ام. دلم قل قل می‌‌خورد. مثل دیگ آش. هزار تا حباب نامرئی از زیر دلم دست و پا زنان میرسند به سطح. اگر اين شهر مرا نشناسد چه طور مي شود؟ نكند همه چيز آنقدر عوض شده باشد كه براي هميشه از دوباره برگشتن پشيمان بشود خيالم… به حال خودم هستم كه مي بينم مقابل در ورود به سالن فرودگاهم. نگاهم دودو مي زند روي در و ديوار دنبال اثري شباهتي چيزي مي گردم. دنبال يك قلابي ميخي چيزي كه دلم را آويزان كنم براي چند دقيقه تا چمدانم برسد! چشمم مي افتد به سحر و سارا. ايستاده اند كنار در خروجي با يك دسته گل رز قرمز پررنگ. انگار که اینجا حیاط مدرسه باشد. انگار که من چهارده ساله باشم. چمدانم را يادم مي رود. راه می‌‌افتم به سمت در خروجي. سحر و سارا يك نگاه مختصري مي كنند به مامور حراست فرودگاه و بي خيال صبر كردن مي شوند و مي آيند تو. تند تند قدم برمي داريم به سمت هم. يك بغل براي بغل كردن دوتاييشان با هم خیلی‌ کم است.   می‌‌چپیم سه‌ نفری توی بغل هم. يك دقيقه سحر را بغل مي كنم يك دقيقه سارا. حباب‌ها متوقف می‌‌شوند. دلم آرام می‌‌شود. لبخند نشسته روي همه چيز. ديوارهاي سفيد سالن فرودگاه، صندلي هاي پراكنده، مردان سبزه رو كه با تعجب نگاهمان مي كنند، با همه شان احساس آشنايي مي كنم. سحر كه باشد و سارا، تمام اهواز رفيق هاي قديمي من مي شوند. نمي فهمم كه كي فاصله سالن پرواز را طي مي كنيم تا ماشين. به اندازه پانزده سال حرف نگفته داريم. ماشين دارد از اينهمه خاطره مي تركد. يك روزي كه تند تند چمدانم را بستم كه بروم حتي خيالش را هم نمي كردم كه پانزده سال بعد برمي گردم، وسط داغي مرداد، و مي نشينم توي ماشين كنار اين دوتا، دوستي هاي بيست و هفت ساله و بيست و دو ساله، و تمام ذهنم را اين سوال پر كرده ست كه اينهمه عجله براي چه بود؟ چرا اينجوري با اين شتاب بايد مي رفتم؟ حالا اين ماشين، براي كشيدن بار اين همه حرف نگفته، دارد با تمام توانش حركت مي كند.

و این عکس تار که از پشت شیشه لرزان ماشین در حال حرکت با گوشی موبایلم گرفته ام، تنها یادگاری آن‌ لحظه ‌ست.

اهواز – قسمت اول – در راه