اهواز قسمت دوم – فرودگاه

ahvaz2

از هواپيما كه خارج مي شوم روي اولين پله كه پا مي گذارم تعجب می‌‌کنم. شبیه کسی‌ هستم که ناخود آگاه انتظار هیئت استقبال و تشریفات درباری داشته و یک دفعه خیت شده باشد. شبیه آدم خنگی که فکر کرده چون خودش دارد از این همه هیجان ایست قلبی می‌‌کند، حتما تمام شهر حالا در حالت آماده باش منتظر ورودش هستند. هیچ کس عین خیالش نیست که من آمده ام. دلم قل قل می‌کند. مثل دیگ آش. هزار تا حباب نامرئی از زیر دلم دست و پا زنان می رسند به سطح. اگر اين شهر مرا نشناسد چه طور مي شود؟ نكند همه چيز آنقدر عوض شده باشد كه براي هميشه از دوباره برگشتن پشيمان بشود خيالم…

چه قدر مرد هست اینجا! یکی‌شان به دیگری چیزی می‌‌گوید. درباره جلسه‌ای و بعد یک چیز دیگری می‌‌گوید درباره “چار طبقه”.‌ای وای “چار طبقه”. چند سال است به این کلمه فکر نکرده ام! یکی‌ از ساختمان‌های اداری شرکت نفت. جلوی خودم را می‌‌گیرم که داد نزنم “سلام، سلام، من چار طبقه را میفهمم!!!” یک دختری برگشته گیج و خل و احساساتی‌، معلوم نیست دنبال چه می‌‌گردد. و همه لازم نیست که این را بدانند.

به حال خودم هستم كه مي بينم مقابل در ورود به سالن فرودگاهم. نگاهم دودو مي زند روي در و ديوار. دنبال اثري شباهتي مي گردم. دنبال يك قلابي، ميخي، چيزي كه دلم را آويزان كنم براي چند دقيقه تا چمدانم برسد! هیچ چیز آشنا نیست. به جز سفیدی دیوارها.

آخرین خاطره‌ام بر می‌‌گردد به سال هشتاد. مانتوی سبز زیتونی بر تن‌ و روسری آبی‌ روی موهایم بود و خوب یادم هست که کفش‌های جیر مشکی‌ جلو بسته‌ام، چه قدر گوشه انگشت‌هایم را می‌‌آزرد. تابستان بود. و فرودگاه اهواز. باید کفش جلو بسته می‌‌پوشیدم. حراست فرودگاه کسی‌ را با کفش باز و بی‌ جوراب راه نمی‌‌داد. منِ هجده ساله را اگر دارش می‌‌زدند صندل را با جوراب نمی‌‌پوشید. کفش جلو بسته تنگ را پوشیده بودم و زجر می‌‌کشیدم. و فرودگاه اهواز انگار که برای هیجان ذهن هجده ساله ام، در خروجی زندان. حالا در این سالن ورودی هیچ چیز آشنا نیست. چشمهام دنبال سحر و سارا دو دو می‌‌زند حوالی در. پیدایشان می‌کند ایستاده کنار در با يك دسته گل رز قرمز پررنگ. انگار که اینجا حیاط مدرسه باشد. انگار که من چهارده ساله باشم. انگار که هیچ وقت نرفته ام. این بزرگترین خاصیت دوستی‌‌های دوران مدرسه. این خاصیت دوستی‌ کردن‌های بچه‌های جنوب. دوست داشتنشان را توی رگ‌هات حس می‌‌کنی‌. کنارشان که هستی‌ خوشبخت‌ترین آدم روی زمینی‌. روح آدم به رقص می‌‌افتد از این همه صمیمیت. از این همه یکدلی.

چمدانم از يادم مي رود. راه می‌‌افتم به سمت در خروجي. سحر و سارا يك نگاه مختصري مي كنند به مامور حراست فرودگاه و بي خيال صبر كردن مي شوند و مي آيند تو! و مامور بی‌ خیال تذکر! تند تند قدم برمي داريم به سمت هم. يك بغل براي بغل كردن دوتاييشان با هم خیلی‌ کم است. یک ثانیه سحر، یک ثانیه سارا. حباب‌های توی دلم متوقف می‌‌شوند. دلم آرام می‌‌شود. لبخند نشسته روي همه چيز. ديوارهاي سفيد سالن فرودگاه، صندلي هاي پراكنده، مردان سبزه رو كه با تعجب نگاهمان مي كنند، با همه شان احساس آشنايي مي كنم. سحر كه باشد و سارا، تمام اهواز رفيق هاي قديمي من مي شوند. پا می‌گذارم از فرودگاه بیرون. همه بو‌ها آشناست. ساعت هفت صبح است. بوی صبح زود اهواز می‌‌آید. بوی برگهای درختچه‌های “مورد” و شمشاد و یک لایه خاک! شبیه مسافری از گذشته هستم. اولین چیزی که شبیه قبل نیست، همین بوی نا آشنای خاکستری ‌ست.

نمي فهمم كه كي فاصله سالن پرواز را طي مي كنيم تا ماشين. به اندازه پانزده سال حرف نگفته داريم. ماشين دارد از اينهمه خاطره مي تركد. يك روزي كه تند تند چمدانم را بستم كه بروم حتي خيالش را هم نمي كردم كه پانزده سال بعد برمي گردم، وسط داغي مرداد، و مي نشينم توي ماشين كنار اين دوتا، دوستي هاي بيست و هفت ساله و بيست و دو ساله، و تمام ذهنم را اين سوال پر كرده ست كه اينهمه عجله براي چه بود؟ چرا اينجوري با اين شتاب بايد مي رفتم؟ حالا اين ماشين، براي كشيدن بار اين همه حرف نگفته، تمام توانش را دارد به کار می‌‌گیرد…

و این عکس تار که از پشت شیشه لرزان ماشین در حال حرکت با گوشی موبایلم گرفته ام، تنها یادگاری آن‌ لحظه ‌ست.

1 thought on “اهواز قسمت دوم – فرودگاه”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *